♀ ✗ בُخــتـَرَکے בَر میآטּِ בوבـ ✗♀
♀ ✗ בُخــتـَرَکے בَر میآטּِ בوבـ ✗♀

...سلامتی اونایی که تا آخر باهامون میمونن...


1- هَـرکی سـرمـیزنه وکامنت مـیذاره لـطفا آدرس بـذاره تا بـتونم بــِش سـربـزنم.


2- کــسی مــجبورتون نــکرده بــیباید، هــرکی خــوشش نــمیاد هـِــری !


3 - دیــگه تــبادل لــینک نــمیکـنم؛ مــگر درمــواقـع خــاصّ !


4 - اگه دوباره بلایی سر وبم اومد میدونید که! یه  7   به آدرسم اضافه کنید.


5- نـصیـحت نـکنیـد، کـس شـعر نگیـد کـه اصـلا اعـصـاب مَـصاب نـدارم....


6- وقتی آپ میکنم، اول مطلبو بخونید بعد کامــنت بذارید وگرنـــه بد میـــشه واسَتـون...


7- چــند وقــت یــبار لــینک تــکونی مــیـکنم !


8- همین دیگه برید مطالبو بخونید .میگن حرفی که از زبونه ممکنه دروغ

باشه اما اینا حرف دله !.......




(
تــا فــهمید داغــونم آتــیش گــرفت... مــنظورم شــخص خـاصی نــیست...

ســیگارمو مـیگم!
)
جمعه هفتم مهر 1391| 7:35 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ|

خیلی وقته که نیستم.... که پست نمیذارم... که کامنت ج نمیدم.... که...

نتونستم... به دلایلی چندوقتیه این فکر توی ذهنم افتاده که این وبلاگو خاطره

های توشو حذف کنم...........

اما... دلم نمیاد.... پس دوستام چی میشن؟!... پس جواب سوالای بچه ها....

پس دلتنگیامو دیگه کجا بنویسم!؟ پس... پس خودم چی میشم!؟ خواسته ی

خودم؟! باید حذفش کنم ینی واقعا؟!




+ کاش بعضی اتفاقا نیوفتاده بود........

+ بغض دارم... میفهمید؟!...

+ مـن بعده هر روز، اون روزمو، فرداش ازیاد میبرم اما اون یادش میمونه...

+ سردرگمم....... غمگین.... ساکتـــــــــــ ...

یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393| 14:51 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

خیلی ناراحتم بخدا...... جواب کامنتارو یکی دوماهه فکر کنم ندادم....

دیره ولی "عیدتون مبارک" بچه ها..... من این چندوقته برام خیلی سخت بوده....

یسری کارای خوب انجام دادم؛ یسری برنامه هارو گذاشتم کنار، یسری برنامه هارو

جدیدا آوردم توی زندگیم....


+ یا خوبم. یا بد. یا مستم. یا هوشیار. یا لجوج .یا خیلی رِله...

+ دلم براتون و برای وبم تنگ شده بود این چندوقته.....

+ یسری چیزاس که دوس دارم بگم، بنویسم اما دیگه نمیشه.... باید سربسته

حرف بزنم ازین به بعد....



+یسری آزادیا ازم گرفته شده... اینم هست:

" ازدواج یعنی از دست دادنِ توجه تعداد کثیری از افراد و به دست آوردن

بی توجهی یک فرد!... " خودتون دیگه تا تهش برید....

+ "حیف اینجوری تموم شد.... روزای خوبه من و تو خاطره شد.... من ازون

روزی که رفتی ابری مونده آسـمونم هی میخوام یادت نباشم نمیتونم...."

( مخاطب داشت... Z )

 

دوشنبه یازدهم فروردین 1393| 15:58 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

یـاســی برگشت :


http://qobare-labkhand2.blogfa.com/

جمعه نهم اسفند 1392| 16:48 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ|

سلام رُفَـقا، سلام نوره چشمیا، خوبید؟! مثه همیشه شرمندم که مدتی نبودم...

اما الان میخوام جوابه هممممه ی کامنتارو بدم... احساس میکنم چون یکم حضورم

کمرنگ شده خیلیا منو فراموش کردن و کنار گذاشتن... چند وقته توی جمع میخندم

و میخندونم اما وقتی ساکت میشه محیط یا وقتی تنهام ،انقدر غم و بغض تو دلم

میشینه که هرکی میبینم میفهمه از قیافم داره ناراحتی و غم میباره... دیگه حال و

حوصله ی پُست گذاشتنم ندارم. دیگه حتی نمیتونم درد و غممو بگم... چون یا

خیلی زیاده یا خیلی پیچیده. از خودی زخم خوردم... از خودی... اصلا من دارم

با کی درد و دل میکنم؟!...



+ چندوقته، دیگه گفتیامو فقط مینویسم.....

+ نمیدونم چم شده، کلا توی هَنگم... این ضربه خیلی کاری بود...

احساسه تنهایی میکنم شدیدأ .

+ نمیدونم چرا هیچ حرف یا مطلبه خاصی برای پُـستم ندارم...

دل سرد شدم از همه چی....



این روزها.. " بغض" دارم!

"گریه" دارم!

تــــــــا دلت بخواهـــــــد...

"آه" دارم...!

ولی "بازیگر"خوبی شده ام... 


+ شانس ندارماااا.... دوبار این پستو نوشتم هردوبارشم دستم خورد پاک شد

همش.... اصلا یادم رف چی میخواستم بگم... هی خدا، دمت گرم.... 

 

پنجشنبه یکم اسفند 1392| 17:33 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

مریم عزیزم......... خواهره قشنگم.......

سالروز شکفتنت مبارک.../.

تولدت رو از صمیم قلب تبریک میگم............... 


 

+ آبجی ببخش که دیر شد، تا الان اینترنتم قطع بود...........

یکشنبه ششم بهمن 1392| 2:0 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

بچه ها "سمانه" به علت نامعلومی فیلـ ـتر شده این آدرس جدیدشه :

http://man001.blogfa.com/


جمعه چهارم بهمن 1392| 3:42 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ|

سلام.... من آمدم...!

نبودم ش ر م ن د ه ! مثثثه همیشه... مشکلات 100٪ خالص شدن واسم بخدا...

بدون عشق زندگیمو هُل میدم سمته جولو فقط.... الهی من بمیرم که بعضی از

بچه ها بامعرفتن و من نبودم که جوابه این معرفتشونو بدم... درضمن برخاندان

کسی که منو فراموش کرده و یادش رفته واز دلش انداخته بیرون و ازین تیریپا

لعنت...! تقصیره من نبود که نمیتونستم بیام خب.... 



1- دوباره لش تو خونه و موزیکا پخش تو گوشم...

2- اومدم که بکنم چوب تو فلانه اون دیوثی که گفته من ازش ترسیدم و نمیام وبم مطلب بذارم ( آماربازی ) - شخصیه....

3- من مینویسم و سرپاهستم، وقتی که امثالِ تو، توکفه من هستن، چیزی که میگی هم نمیخوره به سایزت آبجی.... آره ...

4- دلم خیلی تنگ شده بود واستونااااا! بخدا.....


   

+ نوصیه ی هفته  :

بخند تا دنیا به روت نیششو وا کنه!


پنجشنبه بیست و ششم دی 1392| 15:20 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

من خودمو گم کردم انگار.... توی این سختیای جدید گم شدم... من

تحملشونو ندارم..... میخوام برم... دلم میخواد مثه گذشته ها هروقت دلم

بخواد بیام نت. آپ کنم. کامنت بذارم. جواب کامنت هامو بدم اما......

من نمیدونم باید چیکار کنم!.. من اصلا نمیتونم این کارو کنم..... مـن....

بچه ها کمکم کنید.... جسم و روحم اونقدر داغونه که قدرته فکر کردن هم

ندارم.... اینجا تنها جاییه که احساسا آرامش بهم میده.... اینجا و دوستایِ

خوبی که اینجا دارم.....  




1. سخته  به جایی برسی که دیگه نه هیچ اومدنی آرومت کنه ،و نه هیچ رفتنی نابودت...

2. یه زمانی ما یه اشتباهی میکنیم بعد اون اشتباه تا آخر عمر مارو میکنه... 

3. ﻟﻌـﻨﺖ ﺑه ﺍﻭیی ﮐﻪ ﺣﺎﺻـﻞ ﺍﻋـﺘﻤﺎﺩﻡ به او، شـبها ﺍﻧﺪﺍﺧـﺘنِ 1 ﻗﺮصِ سنگین، ﻗـﺒﻞ ﺍﺯﺳـﺮﮐﺸﯿـﺪﻥِ

ﻟـﯿﻮﺍﻥِ آب شـده اسـت ....

4.  بازم شب و خيابون و من و دو تا دست تو جيب.....

5. فکر میکنم، ولی نیس تو سرم فکره خاصّی....


 


مُـــدَت هـــآستـــ

اِحساســـ میــکُنـمـــ

کَــر و لآلـــــــــــ شَـــده اَمـــ

اینــ روزهــآ صِداي اِحساساتَمــو

فَقَـــط صَفحهــ ي کیبـــوردَم میشنـــَوهــــ ....

.

این روزها من

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا

آرامش اهالی دنیا

خط خطی نشودت....

.

شكسته ام... ميفهمي؟؟؟

به انتهاي بودنم رسيده ام....

اما اشك نميريزم....

پنهان شده ام پشت لبخندي كه يك دنيا حرف دارد.... 



 

دوشنبه نهم دی 1392| 19:10 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

رُفـَـقـا ! من بی معرفت نشدم..... فقط کمی زندگی و افکارم پیچ خورده به هم....

به قوله سـمانه مبهم شدم.... خودمم حاله خودمو نمیفهمم... اتفاق پشته اتفاق....

پریروز بهشت زهرا بودم.... یک سال گذشت.... پدر بزرگه عزیزم زیره خاکه....

یک ساله.... چه زود گذشت......

دلم گذشته میخواد... دلم میخواد لحظه های خوبه گذشته رو از گذشته هام بکشم بیرون

و دوباره توشون زندگی کنم..... از کیسه ی قرصام متنفرم.... دستایِ ظریفم تحمل

سوزن نداره دیگه....

چقدر این چند وقت شکستم و شکستم و شکستم.... خسته ام رفقا.....

من بی معرفت نیستم بخدا؛ با تمام وجود دوست دارم بیام اینجا؛ پیشه شما رفیقایِ

خوبم.... آبجیای گلم، داداشای خوبم.... اما بخدا قسم نمیتونم زود به زود بیام....

قبلا گفتم الانم باز میگم.... من ممکنه کم بیام و کم اینجاها و بین شماها باشم امــا

هـــسـتـم! مهم اینه...! من هستم‌ !


 

یکشنبه هفدهم آذر 1392| 16:31 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

تا دست به قلم می برم سراغ ترا می گیرند

کلمات


چه بنویسم؟


دنیــــای مـــــن


مجازیش هم


غمگــــین بود
!

دوشنبه یازدهم آذر 1392| 15:58 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ|

سلام کامنتارو تاحدودی خوندم اما واقعا تو جواب دادنش به مشکل برخوردم....

دوس دارم بیام و به تک تکه بامعرفتایِ مجازی سربزنم. قربونتون من شرمندتونم

رفیقا..... خبرا که زیاده.... مهماشونو بذار بگم....:

پیش دانشگاهی سنگینه بارش.... لب تابم تِرکید! دوباره خریداری کردم هه....

نامزد کردم.... خودکشی کردم پریروز... دیشب مرخص شدم از بیمارستان....

بازم بردنم بیمارستان لقمان حکیم... از مدرسه اخراج شدم اما باز میرم....

طرف چَپه صورتم وَرَم کرده خیلی شدید....

یه مسافرت زدیم.... سه روزه بود اما قشنگ بود.....

پ.ن : از مدرسه ام اخراج شدم.... 92/8/18




+ بذار بازم بهت بگم دیوونتم خیلی شدید

رنگه یه عشقی رو دیدم که مجنونم اونو ندید



+ یه وقتایی هست که هی بیدار

                                

میمونی با خودت میگی :

 

الانه که زنگ بزنه!!

 

الانه که اس ام اس بده!!

 

الانه که . . .

 

و همین روال ادامه پیدا میکنه

 

تا زمانیکه باورت میشه واقعا رفته . . .



+ بازم از همتون عزر میخوام که یه مدت نبودم.....

( مریم جون آبجی ممنون..... ) .    

جمعه هفدهم آبان 1392| 14:15 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

ســلام رُفـــقـا.....

میدونم...! خیلی وقته نیستم... سرم شلوغه... حالم بــــــــده( خیلی)... وقت آزادمم به

خاطرِ درگـیریه ذِهنـیی که دارم یا مستم یا قرص و چندنخ سیگار... ویـا خوابم.... تویه

این یه مدت که نبودم خیلی اتفاقات افتاده.... تویِ پـُست بعدیم همشو تعریف میکنم

براتون... خلاصه شـــــــرمــــــنــده که این روزا کم میام.... اما میام... میام.... قول میدم...

نمیدونم چرا این چندوقته اوضام یوهو اینجوری شد...! مدرسه ام ازون ور... کـلاســـایِ

کــــنکور کوفت و زهرِمار تمام وقتمو گرفته، منم که اصلا حال و حوصله ندارم....

من برم به کـامــــــنــتـاتـــــون جواب بدم... . آهای! اونایی که به یادم بودید!

دوســـتــتــون دارم....




+ یکــی از سَخـــ تـریــن


کـآرآی دنیــآ اینـه که ،


بــه دیگــ-ـــرآن تــوضیح بـِــدی


الـــآن دَقـیـقـــ-ـــــأ چـــ ــه مرگتـــِــه !!!


 

دوشنبه بیست و دوم مهر 1392| 16:21 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

سلام.... " امروز تولده وبَمه........ "

+ اومدم بگم تولدش مبارک و برم......!....

+ خیلی غم دارم.......

+ کامنتا مونده..............

+ سرم شکسته....! یه کوچولو.... نگران نباشید....

+ خب دیگه... تسلیت وبلاگه صبورم...

+ از بس فــ ـیلـ ـتـرت کردن نمیدونم چندسالته..... ):

اما میدونم سالهاست که با منی....

ممنون......

+ وممنون از بچه هایه بامعرفت....وقتی یه مدته طولانی نیستم و بعد میام ،

با معرفتارو میشناسم بخدا....

+ به سلامتیتون - به سلامتی وبم - به سلامتی نقطه ها......!


 

یکشنبه هفتم مهر 1392| 22:8 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

بلند بلند قَهقَـه میزنم... مَردُمک چشمم زیـادی باز شده باز... حالت عادیمو چند ساعته

گُم کردم.... آهنگ/... صداش تا آخر بلند.... صدایه خنده هام تو آهنگ گُـُم

شده.... من حالم خوبه فــــقـــــــطـــ....

یکی کمکم کنه...... دارم از دست میرم.....

صدایه خنده هام تبدیل شده به نـــعـره.... متنفرم از هرچی عشقه....


   


1. یه بسته سیگار....  إسی مشکی تنها دوسته فابَـَمه......

2. ما = یه نسله خوابه بی نشون..... 

خاطرات:

3. خداحافظ روزایه خوبم... عشقه دیروزم.... از همین حالا من تنهام... 1389

4. من بودم... دخترکه کوچولویه معتاده تو..... 1390

5. دَمای بدنم = 100 درجه ی سلسیوس ! 1392

6. راستش دوس دارم یه خنجر تو قلبت کنم... آهای مخاطبه عوضی!

باتو ام... فـ ـاک یـ ـو ! 1391-1392

7. آب معدنیا اینجا مسمومه !......... منظورم اینه که توش پُره اَلکُله...هه.....




+ خوش به حالت فـــاحـــشـــــــه......

  تن مي دهي، عاشقت مي شوند

ما دل مي دهيم، فارغ مي شوند

خوش به حالت که با تنت بازي مي کنند، نه دلت .....!!!!!!!!



 

سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392| 16:27 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

سسسسلام. چجورید؟! خوبید؟ خوج میگذره بِـتـون؟ من یه مدت نبودم اما حالا

از سفر اومدم خـُب.... و نیـــو(new) اومدم! حال و احوال=  تووووپ ؛

کُلی انرژی و پتانسیل جمع آروری کردم به دور ازین تهرانه شولوغ و جاهایی که

خاطراته تلخ گذشته رو برام زنده میکرد.... جسممو سپردم به دسته امواج دریا

و روحمو آزاد کردم از قفسه غم.....

خب... من در اوووولین فرصت گولللله میام به همه ی کسایی که به یادم بودن و

آره، سر میزنم و ج کامنت هارو میدم.... فعلا نمیتونم. اورِه....! فِـهلا!!!

 

+ به خواسته ی زهرا خانوم این پست حذف نمیشه!

اولین انرژی مثبت! (:

دوشنبه هجدهم شهریور 1392| 20:32 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ|

آه.... نمیدونم چرا انقدر دلم میخواد آپ کنم.... فکر کنم بخاطر بعضی از رُفَقایه

بامرامه مجازیمه...... یه مدته بدجور دلم شکسته... کلا هنوز تو شوکّم.... یا شایدم

نمیخوام باور کنم...! قلبه عاشقم یه بازیچه بود فقط..... بازم شکست... شکست

پُشته شکست.... ازین دنیا، از سرنوشت، از خودم، از اون.... مُـتــِــــنــَـفـــِــــــرَم...!




1. گاهی آدم احتیاج داره یکی بیاد بزنه رو شونش بگه :

هی رفیق ازچیزی ناراحتی؟ بعد آدم برگرده بگه : آره رفیق ازهمه چی... 




2. احمــق بودن درست از جاییــ شروع میشه که میگی :

این یکی دیگهــ با بقیهـ فرق داره !




3. رفتی؟؟؟

بسلامـتـــــــــ ...

فقطــ از کـنار برو قاطیــــ" آدما" نشیــــــ !!!




× ادامه مطلب یادتون نره..!


CoηTiηue
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392| 22:2 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

× اونی که فک میکردم پُـشتمو خالی نمیکنه، زیر پامو خالی کرد....!




× اینایی که تو خیابون راه میرن و یهو با خودشون می خندن آدمایی هستن که با خاطره

هاشون زندن... لطفا مسخرشون نکنید....




× خوش به حالت" فاحشه".......!

تَن ميدهي، عاشقت مي شوند!

ما دل ميدهيم، فارغ مي شوند

خوش به حالت که با تنت بازي مي کنند، نه دلت......!!!!!!




× اگه من سیگار بودم، حداقل یه بار میسوختم و تموم میشدم و هـر بـار

این همه دردم نمیکشیدم/.




× بعضی وقتا سکوت میکنی

چون اینقدر رنجیدی که نمی خوای حرفی بزنی ...

بعضی وقتا سکوت میکنی
چون واقعآ حرفی واسه گفتن نداری ...

گاه سکوت یه اعتراضه ،

گاهی هم انتظار ...

اما! بیشتر وقتا سکوت واسه اینه که
هیچ کلمه ای نمی تونه غمی رو که توو وجودت داری ، توصیف کنه!.....




× دلمــــ نهـ عشقــــ میخواهـــد نهـ احساســـاتـِـــــ قشنگــــ


نهـ ادعاهــایـــ بزرگـــــــ نهـ بزرگهایــــ پر ادعــــــــا


دلمــ یکــ دوستــــ میخواهــــد کـهـ بشـــود با او حرفـــــ زد


و بعـــد پشیمانـ نشـــد......!!!!




× خـــسـتــه اونی نیـست که خوابـیـده

خـــسـتــه اونیه که نـمیتونه بخوابــه !......



+ و در آخر.... : هــــم شــکسـت و هــــم شـــکستـَم داد عـــشـق........

دوشنبه یازدهم شهریور 1392| 23:31 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

نبودم و نیستم... چون حال و حوصله ی دَم و باز دم هم ندارم حتی....

میخوام آف باشم.... کاش میشد روی صحنه ی روزگارم آف میشدم...

میخوام چشمامو ببندم و خودمو به مُردن بزنم......

شاید کامنتارو ج ندم. شایدم فقط کامنتایه مهمو ج بدم... شاید اصلا کامنتامو ببندم نمیدونم....

خیلی گرفته ام.... مثله نیمه شبه برفی....

اصلا یه وَضی....


+ هیچ تعجبی نیست.... هیچ علامته سوالی نیست... هیچ ویرگولی نیست...

هیچ عکسی نیست...

فقط نقطه ها هستن.... نقطه هایه مُمتد.... نقطه هایه خسته.... نقطه هایه گرفته......

منم نیستم... فقط نقطه ها.... فقط نقطه ها به دادم میرسن.....


+ ممنون از بعضی رُفَــقـا.......

چهارشنبه ششم شهریور 1392| 0:0 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

-  انگار توی تاریکی گم شدم، از تو سوراخه گوشم میرن تو جُمجمم، کلمه هارو

کنار میزنم میشینم کناره مغزم پشته دریچه ی چشام، همینجوری هِد میزنم ،پا میکوبم

أه! فکر کنم یه عَصَبو زیره پام کشتم...کسی جولو دارم نیست، پشتمم هیچکی نیست

انگار خارپُشتم... تلفن زنگ میخوره، ولش.... خیلی گذشته ازون روزا که یکی واسم

تنگ میشده دلش، حتما اشتباه گرفته... کاش این بچه ی همسایه قط میشد هق هقش،

صدایه گریش رو مخمه. گذشته تو مخمه خِشابه مُسکِن خالیه، هــــه... نوالا نوره....



+ همیـن که قاصدکی را ،

فوت کنی

تا عطر نفس هایت

را با خود بیاورد

برای دلم کافیست....



+ دوســـت بــدار کـسی را کــــه ؛

ﺑـــﻮﯼ " ﺑـــــﯽ ﮐﺴـــﯽ " ﺑﺪﻫﺪ ؛

ﻧــﻪ ﺑــــﻮﯼ

 "ﻫــــﺮﮐﺴـــﯽ "


 

+ به این نتیجه رسیدم که "بعضیا" لاشی نیستن... فقط

کودک درونشون "دیوث" بار اومده !


- راستی میخوام لینک تکونی کنم.... گفتم که بدونید...آره....

دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392| 22:54 |دُخــتَرکــ ســـیگار بِــه دَســتـــ| |

X-themes